مارگوت بیکل
از بخت یاری ماست شاید
که آنچه میخواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست میگریزد
¤ نوشته شده توسط محمد طباطبایی
شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦
دنیای بد بد بدی است
چند ماه پیش (همون فلاش بک) خیلی بهتر بود یا شاید بودم انگار و حالا باز انگار که بعد از این همه مدت دنبال راهی هستم که یواشکی از سوراخ در پشتی برگردم و به روی خودم هم نیاورم و حرفی هم نباشد و نماند که انگار نه انگار و بندگان خدا را شکر کسی هم نیست این دور و بر ببیند و بشناسد و بخندد که هنوز همه چیز و همه کس سر جای خودش هست و میتوان دوباره شروع کرد و بی خیال خجالت هم نکشید و مثل همیشه و خیلی بوزینه فراموش کرد چند ماه علافی و عقب ماندگی و عاشقی و ...خیال افسردگی را بس که دنیای بدی است.
حالا باید بخوابم، مهم نیست که خوابم بیاید یا نه. اگر کاری مانده و آب هم در دستم است باز فرقی نمیکند چون برنامه، برنامه است.
دو ساعت دیگر باید بلند شوم و وقت را هم نمیتوانم تلف کنم. وقت را تلف نمیکنم و خودم را روی تخت میاندازم و پتو را روی سرم میکشم. کار مورد علاقه ام است. ولی من هنوز فکر میکنم که چقدر خوب میشد اگر میدانستم دختری که پشت چراغ قرمز دیدم را دوباره میبینم. مثلا در را که باز میکنم ببینم که بیرون میرود و همسایه است یا در یک مهمانی ببینمش یا همین الآن در کمد لباس ها را باز کند و بیرون بپرد. شاید هم زیر تخت قایم شده باشد؛ بعدا دنبالش میگردم... گذشت اما کاش واقعا زیر تخت قایم شده بود...
روزهای بدی است که میگذرد هر چند همین خوابت نمیبرد و عاشق شدن باز این هم خوب است.
¤ نوشته شده توسط محمد طباطبایی
یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦
زنگ صبح
و اینکه من چقدر دوست دارم نشئگی رو فقط با یه سیگار اولترا و فقط یه موسیقی خوب و من که بدون هیچ دغدغه ای زندگی میکنم بدون هیچ اشکی که وقتی باشد که برای کسی گریه میکنم ، میخندم، حرف میزنم و میچرخم و بیشتر از این چه چیزی بهتر است از احوال من و پشیمان میشوم از هر چه که گفته باشم کمتر از چیزی که نیستم...
پس دوباره شروع کن و من که هیچوقت برای از دست دادن چیزی لبخندم را از دست ندادم و من که هیچوقت در پی به دست آوردن چیزی نبوده ام و من که نبودم آنکه پیوسته میدوید و نمیرسید و من که نبوده ام هیچوقت نخواسته ام و دوباره شروع کن از روزهایی که دزدیده شده اند...
و اینکه من دوسه خطی مینویسم و چقدر خوشحال میشوم و به خودم قول میدهم و خودم را دوست میدارم و هیچوقت سرد نمیشوم و روزها و شبها که همه چیز را فراموش میکنم و من که انگار یادم رفته است و فرار از همه کلماتی که دروغ میگویند...
و هر روز صدایی که از خواب بیدار میشوم و باز هر روز صدایی که از خواب بیدار میشوم و هر روز که میگذرد و روز بهتری و صبح بهتری و هر روزی که باشد برای خندیدن به دیروز و من که ایستاده ام و امروز که نخواسته ام و با دیگری فرق میکند و هر روزی که باز بیاید و من که دوسه خطی مینویسم و من که میخندم و...
¤ نوشته شده توسط محمد طباطبایی
پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦
درد مي پيچد در...
شب...
برای اولین بار است که از خیابانهای تو در توی این شهر میگذرم_ تصادف.
پنهان میشوم در صدای آشنایی اگر بخواند سرودی را، زمزمه ای برای طلوع اجباری. گم میشوم در رنگهایشان بدون اندوهی که بدانم، افسوسی که شاید از دیروز باید. راه میروم... میدوم روی جهانی که سریع تر از من برای رسیدن به همه نارسیده ها و تلاشی کهنه برای یافتن همه نایافته ها و شاید شبی روشنتر از روز _ سرزمین دوردست؛ و ندیدن ردی از جای پای کسان دیگر که قبلیان و قبلیتران بودند. میدوم آنچنان سریع تر و سریع تر، و دورتر فریادی که دروغ است اینهمه... سکوت.
پایین و پایین تر میروم در دروغ گرداب اشکهایم... سایه هایی که دست تکان میدهند_ پایان.
و گاهی فریادی که دروغ است اینهمه...
¤ نوشته شده توسط محمد طباطبایی
پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦
هر کسی ميتونه گيتار بزنه
وقتی چیزی نداری که بنویسی چیکار میکنی؟ وقتی خیلی وقته که چیزی برای نوشتن نداری، وقتی میدونی جز مزخرفات تکراری نمیتونی( اصلا بلد نیستی) چیزی بنویسی، وقتی چیزی برای دزدیدن پیدا نمیکنی، وقتی ...
مینویسی: وقتی چیزی نداری که بنویسی ... و ادامه میدی مثل همیشه تا شاید بازی کلمات خودش همه چیزو درست کنه. هی برمیگردی(هی برمیگردی، هی برمیگردی، هی برمیگردی، هی...) و چند جمله ای رو که_ شاید چند کلمه ای رو که _ نوشتی، از اول میخونی. جان لنون هم همین کارو با موسیقی میکرد. سبک نوشتن تو هم شبیه اونه(چقدر عالی!).اگه تو دهه ی شصت به دنیا اومده بودی جان لنون میشدی ولی حالا فقط میتونی مثل جان لنون باشی. مثل جان لنون بودن الآن دیگه ارزش قدیم رو نداره.
« تموم شده دوره ی کافه نشینی و اینکه سیگار رو گوشه لبات بذاری و سرت رو به دستت تکیه بدی و کاغذ های بی پدر و مادر جلوت رو با مزخرفات روزمره پرکنی». اینو در حالی گفت که پشت یکی از میزهای کافه نشسته بود و قوطی کبریت خالی رو بالا مینداخت. پایین تر: امروز یکی از روزهای یکی از ماه های یکی از سالهای تکراری در تمام سالهاست و من بیهوده ای هستم در تمام روزهای این سالها مشتری یکی از کافه های غرق شده در اندوه دوران. هزار سال است که اینجا روبروی دروازه شهر دود نشسته ام و خیره به آن نگاه میکنم و انتظار میکشم پیرمردی را که وارد شود و خدا باشد. بیاید و درست کنار من بنشیند تا به او بگویم که در تمام این سالها ... متاسفم که حرفی برای گفتن ندارم.
ولو شده ام در گوشه ای از اتاق و زیر نوری که به زور خودش را از پنجره به درون راه داده است. تنها هستم و با این حال تلاش میکنم که بهترین حالت را برای بدنم انتخاب کنم، شاید کسی آن بالا یا در جایی دیگر من را نگاه میکند، شاید بشود که لبخندی بزند. خسته میشوم، چشمانم را میبندم و خود را در صدای خنده شان رها میکنم. همه چیز بد و بدتر است و یکبار دیگر آماده ام برای باز دوباره غرق شدن در رویاهایی که از راه میرسند ...
¤ نوشته شده توسط محمد طباطبایی
چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦
دايی وانيا... چخوف
...
سونيا: فايده ندارد، بايد زندگی کنيم. دايی وانيا بايد به زندگی ادامه دهيم. شبها و روزهای دراز و ملال انگيزی در پيش داريم. بايد با صبر و حوصله رنجها و سختيهايی را که سرنوشت برای ما می فرستد تحمل کنيم. بايد برای ديگران کار کنيم. و وقتی عمرمان سر رسيد بی سروصدا بميريم. و آنجا زير خاک خواهيم گفت که چه رنجی کشيديم! چه گريه ها کرديم! خواهيم گفت که زندگی ما تلخ بود. و خدا به ما رحم خواهد کرد. و من و تو دايی، ما، دايی عزيزم، به زندگی خواهيم رسيد که درخشان خواهد بود. آن وقت شادمانی ميکنيم و به رنجهای گذشته با رقت نگاه ميکنيم. دايی، من ايمان دارم، ايمان ملتهب و گرم. ( جلوی او زانو ميزند وسرش را روی دست او ميگذارد و با صدای خسته) آرامش کامل. (تل يگين به آرامی گيتار مينوازد) آرامش کامل. صدای فرشتگان را ميشنويم، بهشت را با جلال و درخشندگيش ميبينيم. تمام پليديهای زمين را ميبينيم و رنجهايمان را. غرق رحمتی که تمام دنيا را خواهد گرفت ميشويم و زندگی ما پر از آرامش خواهد بود. آرام و شيرين مثل نوازش مادر. من ايمان دارم، ايمان دارم. (اشکهای او را با دستمالش پاک ميکند) دايی جانم، گريه ميکنی. (در حالی که اشک ميريزد) تو در زندگی شادی و خوشی نداشتی. اما صبر داشته باش. راحت ميشويم. (بازوانش را گرد او حلقه ميکند) راحت ميشويم. آرامش پيدا ميکنيم. (نگهبان به در ميزند)
تل يگين به نرمی مينوازد. ماريا واسيلی يونا در حاشيه کتابش يادداشت ميکند. مارينا جورابش را ميبافد.
راحت ميشويم. آرامش پيدا ميکنيم.
¤ نوشته شده توسط محمد طباطبایی
یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
متولد شدم
الآن حدود یک ساعت میشود که متولد شدم. کنار مادرم هستم و توسط تعدادی شبیه به خودم محاصره شدم. چشمانم را میبندم، تو بگو که خواب هستم. بگو آرام صحبت کنند. اجازه نده به من دست بزنند. فکر نمیکنی بهتر باشد از همین حالا من را به یک روانشناس معرفی کنی؟ ما پولدار نیستیم، درسته؟ کاش به جای من تلاش میکردید قبلی را خوشبخت کنید. به خودم قول میدهم که هیچوقت این اشتباه را تکرار نکنم. یادم باشد چشمانم را که باز کردم، بیشتر از این نگاه کنم. تو فکر میکنی که من خوشگل هستم؟ اگر بزرگتر شوم میتوانم... این چی بود؟ حس کردم کسی من را بوسید. نه، یکی دیگه و باز ... . آرام چشمانم را باز میکنم و ناآرام گریه میکنم.
تا چند دقیقه دیگر متولد میشوم. صدای جیغ را میشنوم. دوست داشتم سزارین میشدم. از وقتی فهمیدم که قرار است به طور طبیعی به دنیا بیایم، این احساس را دارم. اینجا جای خوبی نیست، با این حال بهتر است جایی که هستم بمانم اما صدای جیغ بلندتر میشود. هیچ اشتیاقی برای کشف دنیای بیرون ندارم. تغییرها هیچوقت برای من خوشایند نبوده اند. همیشه وضع بدتر از قبل میشود. صدا باز بلندتر میشود. هنوز امکان دارد که برگردیم؟ بلندتر میشود... بلندتر... باز هم ...
«هی، چرا منو برعکس گرفتی؟ چرا انقدر محکم به پشت من ضربه میزنی؟» باید موجود ظریفی باشم. دنبال یک آینه میگردم. یادم باشد که چشمها اهمیت زیادی دارند. « میشه لطفا یه پرستار خوشگل من رو بقل بکنه؟» کاش کسی به من میگفت الآن دقیقا کجا هستم. کاش میدانستند که میتوانم دروغ بگویم. کاش جمله هایم به هم ربط داشتند. کاش حرفهایت به من ربط داشتند. برای آمدنم به این دنیا تاس ریختند.
شبیه به موقرمزهای هلندی نیستم و احتمالا همین دلیل اینجا بودنم است. همه چیز عالی است و بدتر از قبل. هنوز خودم را نمیشناسم و چشمانم را میبندم تا شبیه به کسی نباشم. «میخواهم اسمم را خودم انتخاب کنم». پدر نماز میخواند و مادرم گریه میکند.
¤ نوشته شده توسط محمد طباطبایی
یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥
برای تماس از نوع ...
خوب نیستم. هیچوقت خوب نیستم ولی الآن خیلی بدتر از «خوب نیستم» هستم. کاش میشد برای خوب نیستم گیومه نذارم.(گیومه: چه اسم مزخرفی)... این سه نقطه که گذاشتم مربوط میشه به زمانی که رفتم دستشویی و برگشتم. خب یه مقدار سبک شدم ولی حالم فرقی نکرد (حالم بده).
خب داشتم میگفتم که من آدم خوبی نیستم و این که هیچوقت هم تلاشی برای خوب بودن از خودم نشون ندادم اما اصلا خوشم نمیاد که کسی به من توهین کنه حتی اگه از روی سهل انگاری باشه یا اینکه من رو اشتباهی گرفته باشه یا هر چیز دیگه ای. دوست ندارم برم سرخط چون صدای یه قطار قدیمی قطعش میکنه قبل از اینکه بخوام لذت ببرم. چون دستاش میلرزه و نمیتونه نت بعدی رو بزنه. چون هر وقت دستش رو تکون میده، میخنده و نمیخنده به صورت سرخی که... . چون وقتی میخواد، نمیشه، هیچوقت اتفاق نمیفته. چون وقتی میخوام اتفاق نمیفته. من فقط اینجا مینویسم بدون اینکه برم سرخط. اینا چیه تو دستام؟ اینا چیه تو دستات؟ از این بدتر نمیشه. ازاین بهتر نمیشه. همینجوری خوبه بدون عینک. از چی میترسی؟ یادته آخرین باری که یه نفر رو با مشت زدی، کی بود؟ همیشه میام اینجا تا کسی نبینه چون همیشه تاریکی بهتره. صدای زنگ گوشیمه، همیشه اینطوری نیست. خرابه،داغونه، خودم ریدم توش، ببین خوشت میاد یا نه. چرا من هیچ خاطره ای ندارم که تعریف کنم؟ یادم رفته، یادش نمیاد، افتادم تو دریاچه، فقط یه بار، اشتباه شده بود، همینطوری رفتم، گریه هم کردی؟ ولی اگه روی آب راه میرفتم، هیچکس نمیفهمید. همینجوری تموم میشه. یک دو سه؛ دوباره شروع میشه. همون بود ولی یه صدای دیگه، یه شکل دیگه، یه آهنگ دیگه... .
¤ نوشته شده توسط محمد طباطبایی
دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥
...
بیدار شدم. همه ی اینها را دیده ام. عرق کردم. بوی بدنم را حس میکنم. اگر از روی تخت پایین بیایم حتما به ساعت روی میز نگاه میکنم. در برابر تلخی دهانم مقاومت میکنم. چندبار آب دهانم را قورت میدهم. بهتر میشود.اگر یک لیوان آب داشتم، همه چیز درست میشد. قبل تر چندبار تصمیم گرفته بودم ولی نشد. تلفن زنگ میزند. صدایش را از پشت در اتاقم میشنوم. اگر کسی گوشی را بر ندارد یعنی هیچکس خانه نیست.
کسی خانه نیست. اگر تلفن باز هم زنگ بزند کسی گوشی را برنمیدارد. اگر کسی گوشی را برندارد، تعجبی ندارد چون هیچکس خانه نیست. تلفن زنگ نمیزند اما اگر هم زنگ میزد از جایم بلند نمیشدم. حالا که به خاطر تلخی دهانم … به خاطر زنگ تلفن… . به اطرافم نگاه میکنم. هیچ چیز جالبی نیست. خیلی زود پشیمان میشوم. خیلی زودتر از آنکه بتوانم درست نگاه کنم اما باز هم دیر است. وقتم را تلف کردم. یک ثانیه هم طول نکشید ولی همان یک ثانیه هم به هدر رفت. مهم نیست ولی با اینکه میدانستم باز نگاه کردم. میدانستم هیچ چیز جالبی پیدا نمیکنم. اصلا هیچ وقت توی این اتاق هیچ گوهی پیدا نشده که برای من جذاب باشد. میتوانم نگاه نکنم، میتوانم چشمانم را ببندم. میتوانم فراموش کنم. میتوانم دروغ بگویم. میتوانم بیشتر تلاش کنم. میخواهم بیشتر تلاش کنم. ادامه میدهم. دوباره شروع میکنم. باز سعی میکنم. ادامه میدهم. پتو را روی سرم میکشم. خودم را آن زیر مچاله میکنم. چشمانم را باز میکنم تا ببینم که هیچ چیز را نمیبینم. گرم است. شهوت تمام وجودم را گرفته ست. هیچ چیز نمیخواهم جز... .
زیباترینشان. بوی بدنش را حس میکنم. خودم را به دنبال بو میکشانم. همینجاست. فاصله اش با من کمتر از … است. خودم را محکم به او میچسبانم. دورش حلقه میزنم. «هی، اگه بخوای میتونم تمام شهوتم رو روت بالا بیارم.» دوستش دارم. برایم مهم نیست از کجا آمده. وقت فکر کردن ندارم. اگر داشتم هم فکر نمیکردم. اگر تمام روز را هم وقت داشتم که فکر کنم، باز هم فکر نمیکردم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات: جاهای خالی را به سليقه خودتان پر کنيد.
¤ نوشته شده توسط محمد طباطبایی
دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٥
ميخوای بخندونمت؟
خسته ام، بهم نزدیک نشو. یه موسیقی خوب میخوام. میدونی چیه؟ تا حالا شنیدی؟ میفهمی چی میگم؟ میفهمی چی میخوام؟ میخوای داد بزنم؟ میبینی که همیشه خراب میکنم. همه چیزو خراب میکنم. همیشه همه چیزو خراب میکنم. نمیتونم تا آخر دنیا بخندم. نمیتونم تا آخر دنیا بخندونمت. به من دست نزن. برای گریه کردن نیازی به آغوش تو ندارم.
دوباره شروع کن. دوباره بخون. وقتی سردم بشه، سرده. همه چیز داره تلف میشه. تا هر وقت که بخوام دزدی میکنم. انقدر حرف میزنم تا بمیرم. اینجاش رو دوباره بگو. فقط دارم تمرین میکنم. دور و برم به جز گوه نمیبینی. باهاشون بازی میکنم. همیشه همونجایی که هستم، می دوند. همونجایی که هستم. همیشه می دوند. همیشه هستم. همیشه...
¤ نوشته شده توسط محمد طباطبایی